خیلی بده بخواد آدم مسیری که یه نفر در آرامش داره میره سعی کنه خراب کنه تا خودش به چیزی که میخواد برسه

اصلا دوس ندارم‌همچین نقشی رو بازی کنم اونم برای کسی که جونم براش در میرفته

وقتی یکی اقلا الان حس خوب داره و مسیرش مسیر آرومی هست و توش خوشحاله، واقعا اینکه من بخوام مسیرش رو ازش بگیرم نامردیه. اقلا تا وقتی که اون تو آرامش و حس خوب هست و داره رشد میکنه و پیشرفت و یادگیری، هر نوع تلاشی برای تغییر مسیرش دور از محبته. مگر به خواست خودش

اینکه خواسته های خودم رو تحمیل کنم و ارزش های خودم رو بخوام بکنم ارزش کس دیگه کار درستی نیست. هر چند اصلا توان اینکار رو ندارم ولی اگر داشته باشم هم غلطه

من نمیتونم به کسی بگم دردسر و هیاهو رو انتخاب کن جای نرمال بودن و آرامش. یه موجود پر دردسر که شاید دیگه سودی هم نداره جز احساس و حمایتش رو انتخاب کن جای یه آدم بی دردسر و حامی و موقعیت مناسب. آینده تاریک رو جای آینده ای که میتونه خیلی روشن باشه انتخاب کن

من همچین حقی ندارم.

بحث مقایسه نیست. منم خیلی توانایی ها دارم قطعا که میتونم بهشون افتخار کنم و باهاش خیلی چیزا به کسی که همراهم هست بدم. بحث واقعیت در جریانه. وقتی نه در حال میتونی اون چیزایی که باید رو بدی و نه در آینده، در مقابل کسی که هم حال رو بی دردسر داره و هم‌میتونه تصویر آینده روشنی رو بسازه واقعا تلاش کردن برای تغییر مسیر نامردیه دیگه اسمش عشق نیست.

اگر حالتی بود که با همه این شرایط انتخاب میشدم موضوع فرق داشت، مثل موقعی که انتخابش این بود، اون وقت تلاش برای ایجاد بهترین شرایط و حس خوب دادن و تلاش برای نگه داشتن به هر شکل ممکن معنی دار بود.دادن پیشنهادهایی برای مسیر مشترک، دادن پیشنهادهایی برای بدست آوردن آرامش بیشتر معنی دار بود. و اقلا الان انتخاب این نیست.

الان دیگه انجام اینکارها اسمش عشق نیست خودخواهیه.

اینکه رفتن اون شکلی اون اسمش چیه اصلا دیگه مهم‌نیست. مهم وضعیت حال هست که اینه

حالا دیگه قسم‌خوردم به جون خودش، که تنها قسم راستم هست، هیچوقت ازش دیگه نخوام که مسیرش رو عوض کنه مگر اینکه خودش یروز اینو بخواد که به نظر این در حال حاضر خیلی بعیده.

منم اگر هر حسی دارم، غم یا حسرت یا هرچی دیگه مال خودمه. کسی مسئولش نیست. مسئولش خودم هستم و بس. درمانگرشم باید خودم باشم و بس. مثل گذشته ها که همین بود

اینهاواقعیت هایی هستند که جریان دارند.

اینها به این معنی نیست که من برای خواسته ام نمیجنگم و تسلیم شدم و جنگجو نیستم که اتفاقا هستم. فقط اینکه شمشیرم رو دیگه جایی بر میدارم که جنگیدنم خواستنی باشه

.

نیست در طرقت عقل رسم دل و دل‌داری

لیک من نیز لگام در کف قلبم دیدم

گرچه بر صَدر وصالت امید نیست مرا

باز هم نغمه‌ی جان تو به سازم دیدم

.

والسلام